![]() |
![]() |
|
| نوشتن و نوشتن و نوشتن..... |
|
یلدای نبودت باز احساس شد و تو نبودی که نبودی که نبودی.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/10/01ساعت 10 توسط پدیده |
|
|
قلبشان پاک است.نگاهشان مهربان و از این دنیای عجیب که ما هیچ نفهمیده ایم کمتر از ما می فهمند روزشان زیبا بود چشمشان می خندید دستشان پر بود از شادی....
قلب من پر بود از غصه. از قبلها بیشتر ...اما اسم من روی لبهاشان روح مرا پر می داد و نگاهم عاشق شد ...دست من حس می کرد گرمی دستها را .قلب من حس می کرد عشق هر نگاه را .... روزشان زیبا بود. هر کدام از آنها شده اند یک ستاره در آسمان ذهن من ... می درخشند زیبا.... می درخشند پر نور...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/17ساعت 11 توسط پدیده |
|
|
تلفنی نیست/ چتی نیست/ می ایستم جلوی آینه ها/ دوره ی عشق هایم.خوشگلی.من.عشق.عقل!! تحصیلات/ پاکی چشم هایم!!!/ مامانم می غرد/ ژل و سشوار و اتو...کله ای داغ.یک قرار با.../ عشق بازی نزدیک توی آن کافی شاپ/ لنز در چشم تو عجب برقی دارد/ گارسون چی چای و کیک میارد/ پشت سرش می خندیم/ خوب است که آن دیگریه چهره من پیدا نیست/ چیز هایی هست که نمی دانی از من/ مطمئنا اگر دانستی خواهی رفت/ می خندم من پر از شورم و عشق/ راه رو در ظلمت من خودم فانوسم/ تو پر از دروغ و رنگ/ من پر از شیطنتم/ پرم از حس از .......... هان از عشق/ گفتی پری از عشق به من/ پس چرا بعد از تو.بعد از او.من درونم تنهاست؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/17ساعت 10 توسط پدیده |
|
|
پدر بزرگم مرد وارسته ای ست و فوق العاده مهربان.پدر بزرگم یک بزرگ مرد است.نگاهش پر معنا است و لبخندش عمیق...
با آنکه چشمهایش آب مروارید دارد آن چنان با ذره بین روی کتاب دقیق می شود که من هوس می کنم همان کتاب و همان صفحه را بخوانم.محبت در رگهای دستان پدر بزگم در جریان است و قلبش چشمه ی پاکیهاست. من همیشه با انگشت رد محبت را روی دستانش دنبال می کنم. کلامش همواره نصیحت های جاودانه ای ست که در ذهنم قاب چشمان گیرایش شده اند. نگاهت را پاس می دارم و محبت دستانت را بوسه می زنم...دوستت دارم پدر بزرگ خوبم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/14ساعت 10 توسط پدیده |
|
|
خداوندا به ما توفیق بده تا با آرامش و وقار آانچه را که تغییر نایافتنی است بپذیریم، به ما شجاعتی فرما تا آنچه را که باید، تغییر دهیم، به ما درایتی مرحمت فرما که میان انچه تغییر نیافتنی است و آنچه باید تغییر کند تفاوت بگذاریم...((رینو))
تولد و مرگ را درمانی نیست ،مهم این است که فاصله ی این دو را شاد زندگی کنیم...(( جرج سانتیانا)) در حالیکه به امکان وجود حیات در کرات آسمانی فکر می کنیم،در برخورد با امکانات زندگی در روی زمین چشمان خود را بسته ایم...((نورمن کوزینس)) سرنوشت مسئله ی شانس نیست،مسئله ی انتخاب است،چیزی نیست که برایش صبر کرد،چیزی است که باید به آن رسید...((ویلیام جنینگز برایان)) تا تعهد در کار نباشد، تردید، امکان دست کشیدن و بی فایده بودن همیشه وجود دارد.در ارتباط با هر اقدام ابتکاری و هر خلاقیت حقیقتی هست که بی توجهی به آن، نقطه نظر ها، برنامه های عالی و کم نظیر را نابود می کند؛ اینکه در لحظه ای آدم قطعا خود را متعهد می سازد مشیت الهی جاری می شود و همه چیز در راستای تحقق هدف به حرکت درمی آید.جریان کاملی از حوادث پیش بینی نشده و کمک های مادی و معنوی که در خیال هم دیده نمی شوند، برای تحقق یافتن آنچه مورد نظر است جاری می شوند.به یکی از دو بیتی های گوته علاقه ی خاصی دارم:هر کاری را که می توانید، یا خیال می کنید می توانید، بکنید.جسارت؛ قدرت و سحر و جادو را جاری می کند...((دبلیو.اچ.موری)) نمی توانم فرمول موفقیت را به شما بدهم، اما نمی توانم فرمول شکست را برای شما بنویسم: بکوشید که همه را راضی راضی کنید...((هربارت بابارد اسوپ)) ((از کتاب تفکر منفی. پیتر مک ویلیامز- جان راجر// ترجمه ی مهدی قراچه داغی))
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/14ساعت 10 توسط پدیده |
|
|
برای انجام یک تحقیق ساده، برای یک درس 3 واحدی که 1 واحد ان عملی است اداره آموزش دانشگاه یک معرفی نامه برای آموزش و پرورش منطقه ی مورد نظرت می دهد که حاوی این مطلب است؛ با نامبرده مساعدت های لازم را بفرمایید.با هزار ذوق و شوق می روی آموزش و پرورش ذکر شده. رئیس آموزش و پرورش خیلی تحویلت می گیرد.اول فکر می کند فارغ التحصیل شده ای. خلاصه به تو می گوید برو به قسمت نیروی انسانی آقای؟ تو هم می روی ، که اتفاقا مدیر پیش دانشگاهی ات نیز آنجا تشریف دارند.ایشان هم کلی تحویلت می گیرد و اتفاقا او هم کر می کند تو فارغ التحصیل شده ای.((با خودت می گویی: نکنه واقعا فارغ التحصیل شدی الکی موندی توی دانشگاه!!)). با مسئول مربوطه صحبت می کنی اما ایشان یک نام از آموزش و پرورش استان نشانت می دهد.که؛ اجرای هرگونه پرسشنامه و کار تحقیقی توسط دانشجویان کاردانی و کارشناسی در کلیه ی مدارس ممنوع می باشد!!!!!در جواب اینکه حالا باید چه کار کنم به تو می گویند که برو یک نامه از اموزش و پرورش استان بیاور!!بعد یکی از کارمندان می گوید: من فکر کنم کارشان مربوط به آقای فلانی باشد...کارمند قبلی هم با حالت چشم و ابروهایش به همکار خود می فهماند که نه این کار من است.همکار هم می گوید:اگر خودتان می گوییدحتما با شماست!!!
بعد دست از پا دارز تر با هزار اشتیاق خفه شده در قلبت باید بروی دانشگاه و با استاد صحبت کنی .اما ماجرا وحشتناکتر می شود وقتی وارد ساختمان هیئت علمی می شوی ، می بینی استاد محترم روز کاریشان را تغییر داده اند؟؟! و تو می مانی و استرس اینکه حالا چه کار کنم؟؟؟!!!اما یادت می ماند که باید حتما حتما از کادر اداری آموزش و پرورش به خاطر رسیدگی به کار ارباب رجوع عمیقا سپاس گذاری کنی.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/14ساعت 10 توسط پدیده |
|
|
نگران نباش که چرا این قدر ناراحتی های این دنیای شلوغ فقط!!! برای توست.ناراحت نشو از اینکه چرا همسایه ات شاد و عاشق زندگی می کند،ولی برای تو هر روز غمی پیش رویت حضور پیدا می کند.
من می دانم که حرفت چیست؛گاهی پیش می آید که همه ی درها بسته است و هیچ راهی برای رهایی نیست.به نظر می رسد دنیا برای همه جا دارد به غیر از تو!همه چیز و همه کس از تو دور می شوند و تو می مانی و یک دنیا تنهایی، خیلی بزرگتر از دنیای خودت. بعد به وجود خودت شک می کنی! فکر می کنی که خدای بزرگت تو را آفریده برای بدبختی و غصه خوردن...اما وقتی غصه ها می روند و لبخندهای شیرین روی لبهایت عاشقانه می رقصند...وقتی به قول خودت دنیا روی خوبش را نشانت می دهد...خیلی راحت غم ها از یادت می رود...حتی فکر می کنی چقدر دیوانه بوده ای که غصه می خوردی...اما فکر می کنم وقتی قلبت شادی را میزبان است، کمی هم فکر غم هایی که داشتی بکنی. حکمت غم های دیروزت؛ علت شادی امروز توست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/14ساعت 10 توسط پدیده |
|
|
نگران نباش که چرا این قدر ناراحتی های این دنیای شلوغ فقط!!!برای توست.ناراحت نشو از اینکه چرا همسایه ات شاد و عاشق زندگی می کند ولی برای تو هر روز غمی پیش رویت حضورپیدا می کند. من می دانم که حرفث چیست.گاهی پیش می آید که همه ی در ها بسته است، هیچ راهی برای رهایی نیست،به نظر می رسد که دنیا برای همه جا دارد به غیر از تو!!!همه چیز و همه کس از تو دور می شوند و تو می مانی و یک دنیا تنهایی، خیلی بزرگتر از دنیای خودت…بعد به وجود خودت شک می کنی!؟فکر می کنی خدای بزرگت تو را آفریده برای بدبختی و غصه خوردن…اما وقتی غصه ها می روند و لبخندهای شیرین روی لبهایت عاشقانه می رقصند…وقتی به قول خودت دنیا روی خوبش را نشانت می دهد…خیلی راحت غم ها از یادت می رود.حتی فکر می کنی چقدر دیوانه بوده ای که غصه می خوردی.اما فکر می کنم بهتر است وقتی قلبت شادی را میزبان است،کمی هم فکر غم هایی را که داشتی بکنی… حکمت غم ها دیروزت علت شادی امروز توست…
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/26ساعت 12 توسط پدیده |
|
|
پاییز روح مرا مسخ می کند، نسیمش استخوانم خرد می کند،می روم،می روم،برای گرما تا به زمستان سرد می رسم؛ طوفانش قلبم از جنس یخ می کند، سرد می شوم، سرد سرد سرد...هر چه گرماست طلب می کنم از زمستان سرد؛ افسوس ندانستم و باز سرد می شوم؛ سرد سرد سرد. امیدوارم، اری امیدواربه گرمای زمستان!!!خدایم امید را از من نمی گیرد. و خدا می داند من عاشق گرمای نگاهش هستم و تازه فهمیدم که امیدم از گرمای نگاه عاشقانه ی خداست به من... و حالا در جستجوی نگاه خدایم.....به بهار می رسم، بهار روح مرا مست می کند. بارانش تنم می رویاند...گرم گرم می شوم. چه احساس خوبی وقتی نگاه مهربان و عاشقانه ی خدا را روی چشمان نادانم می بینم.یک ماه رفت فروردین گذشت، من همچنان گرمتر می شوم... و حالا اردیبهشت امده که ماه عشاق است باید نگذارم نگاه عاشقش از چشمانم گذر کند.باید نگاهش را ثابت کنم....خدایا خودت راهش را بگذار جلوی پای بیراهم..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/29ساعت 13 توسط پدیده |
|
|
سالهاست که نامه هایم بی جوابند و اشکهایم روان-بهار امد و از چشمان من شرمگینانه گریست، روزها، روزها.......اما جوابی از تو نیامد هر چند از روی بی لطفی!!
سخت بود و هست زندگی بی تو-این هفته ها غریبانه و عجیب بغض کرده ام و فقط چشمانم منتظر یک حادثه هستند تا نمناک فریاد زنند. اسمان با غرش هایش دلم را ازار می کند.او هم با من نامهربانی می کند. و تو رفته ای که ببینی،رفته ای ... رفته ای... این روزها عجیب تکرار شده ام.قنات ذهنم دیگر سر ریز نمی شود خسته ام پاهایم به راه نمی شوند. نگرانم مضطربم.... و همه ی این ها تقصیر توست.خواهش می کنم یک بار عاشقانه ای بفرست.می دانم که نمی شود، سخت است. حتی این را هم می دانم که اصرارم بی جاست اما چه کنم با این انتظار احمقانه و خود خواهانه...یادت باشد من منتظرم......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/29ساعت 13 توسط پدیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
88/10/01 - 88/10/30 88/09/01 - 88/09/30 88/07/01 - 88/07/30 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 |
| پیوندها |
|
نصرالله خان برات حرفهاي ناگفته دارم روزنامه نویس |
|
RSS
|